روایت عضو سابق مرکزیت سازمان منافقین از روند انحراف ...


روایت عضو سابق مرکزیت سازمان منافقین از روند انحراف مخــالفت با رهبـــــــری و توهم بی شماری


به نظر من یکی از خطاهای جدی‌‌ که سازمان مجاهدین (منافقین) دانسته و یا ندانسته در فردای پیروزی انقلاب و واژگون شدن حکومت شاه مرتکب شد این بود که در مدار و در هیأت بسته «سازمانی» باقی ماند.

سعید شاهسوندی متولد 1329 در شیراز می باشد. در سال 1347 وارد دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز شده و یک‌سال بعد به‌عضویت تشکیلاتی مخفی که بعدها سازمان مجاهدین خلق (منافقین) نام گرفت در می‌آید. شاهسوندی از نزدیکان مجید شریف‌واقفی بوده و بعد از ترور تشکیلاتی او در جریان تغییر ایدئولوژی سازمان، اواسط سال 1354خود را به ساواک معرفی و به حبس ابد محکوم می‌شود. او در داخل زندان به فعالیت‌های تشکیلاتی به همراه مسعود رجوی  ادامه می‌دهد. پس از پیروزی انقلاب، مسئولیت سازماندهی و اداره شاخه شیراز به او محول می شود. او در انتخابات مجلس اول کاندیدای سازمان می شود اما نمی تواند به مجلس راه یابد. شاهسوندی سپس به تهران فراخوانده می‌شود و مسئولیت تحریریه روزنامه مجاهد به او سپرده می‌شود. پس از 30 خرداد 60 شاهسوندی به کردستان می‌رود و رادیو مجاهد را اداره می‌کند و به مرکزیت سازمان منافقین راه می‌یابد. اختلافات سازمان مجاهدین (منافقین) با حزب دموکرات کردستان و رابطه سازمان با عراق اولین جرقه‌های اختلافات او با مسعود رجوی را سبب می‌شود. همزمان با محاکمه درون تشکیلاتی علی زرکش و محکومیت او به مرگ توسط مسعود رجوی در پاریس این اختلاف تشدید و منجر به بروز آن در سطح مرکزیت می‌شود. شاهسوندی در عملیات مرصاد شرکت کرده، از ناحیه پا زخمی و دستگیر می‌شود. شاهسوندی با وساطت سعید حجاریان مصاحبه‌ای تلویزیونی می‌کند و بعد از چند سال زندان، آزاد و به آلمان می‌رود. شاهسوندی در آلمان مسعود رجوی را به مناظره فرا می‌خواند. شاهسوندی از آن زمان تا هم‌اکنون در اروپا ضمن نگارش چند کتاب و گفت‌وگوهای مختلف پیرامون سازمان مجاهدین خلق به نقد استراتژی مبارزه مسلحانه می‌پردازد. آنچه در ادامه می‌خوانید بخشی از روایت دلایل ورود سازمان منافقین به مبارزه مسلحانه با نظام اسلامی است. دقت در این دلایل واقعیت‌های تأسف‌آوری را نشان می‌دهد که در تحلیل دلایل فتنه 88 و فاصله گرفتن کسانی که سابقه انقلابی داشتند از نظام اسلامی، می‌تواند مفید باشد.

 


  
به نظر من یکی از خطاهای جدی‌‌ که سازمان مجاهدین (منافقین) دانسته و یا ندانسته در فردای پیروزی انقلاب و واژگون شدن حکومت شاه مرتکب شد این بود که در مدار و در هیأت بسته «سازمانی» باقی ماند.
ما بارها و بارها خطاب به نیروهای سیاسی مارکسیست اعم از چریک‌های فدایی، گروه اشرف دهقانی و یا جریان موسوم به پیکار می‌گفتیم این‌طور نیست که فقط عکس‌ها عوض شده باشد ـ چون آنها طوری برخورد می‌کردند که گویی عکس‌ها عوض شده است، عکس شاه رفته و عکس آقای (امام) خمینی آمده است ـ و ما رسماً به آنها می‌گفتیم که حاکمیت جدید حاکمیتی است دیگر، با پایگاه اجتماعی دیگر و خاستگاه دیگر و نقطه‌نظرات دیگر. اما در عین حال که این را به آنها می‌گفتیم خودمان از یک ضرورت جدی غافل بودیم و آن این‌که روابط و مناسبات ما از فردای پیروزی انقلاب تا خرداد 60 ، کماکان مانند سازمان مجاهدین (منافقین) سال‌های پیش از انقلاب بود. البته سازمان مجاهدینی که این ‌بار بمب و اسلحه و نارنجک تولید ومصرف نمی‌کرد؛ این را باید اذعان کرد و اینها تبلیغات ناروایی بود که آن سال‌ها علیه سازمان می‌شد.  
 

در آن ایام تصویر عمومی از مجاهدین تصویری درمجموع مثبت بود. خاطره‌هایی که مردم از شهدای مجاهدین، از محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن، علی‌اصغر بدیع‌زادگان و بخصوص خانواده رضایی‌ها و بعد هم مجید شریف‌واقفی و مجموعه اینها داشتند مثلثی را در ذهن‌ها تداعی می‌کرد؛ مثلث خمینی، شریعتی و مجاهدین. آیت‌الله خمینی رهبر انقلاب، شریعتی معلم انقلاب و مجاهدین بازوی نظامی انقلاب. چنین مثلثی البته در واقعیت امر وجود نداشت؛ نه از جانب برخی نیروهای معتقد و وفادار به آیت‌الله خمینی و نه از جانب سازمان مجاهدین.     فرض کنید عکس مهدی رضایی در تظاهرات آورده می‌شد. اما اگر روی همین عکس آرم سازمان بود نسبت به این آرم، بخصوص داس، چکش و ستاره آن، حساسیت نشان داده می‌شد. این را به این جهت می‌گویم که فضای عمومی آن سال‌ها بازسازی بشود. فراموش نکنیم که جامعه در آن سا‌ل‌ها داس و چکش و ستاره را نمادهای کمونیستی می‌دید.اما در همین حاکمیتی که پس از پیروزی انقلاب به‌وجود آمد در اوایل، نام مجاهدین بر بسیاری از میادین، مراکز و خیابان‌ها گذاشته شد؛ میدان رضایی‌ها، خیابان حنیف‌نژاد، بیمارستان مهدی رضایی و... گرچه به فاصله کوتاهی همه این نام‌ها حذف شد اما یک نام هنوز که هنوز است بر جای مانده است و آن نام زنده‌یاد مجید شریف‌واقفی بر دانشگاهی است که او در آن درس می‌خواند. حساسیت‌ها تا این حد بود. در چنین فضا و حساسیت‌هایی سیاست سازمان مجاهدین ادامه مبارزه به شکل «سازمانی» اما غیر مسلحانه بود. یعنی کماکان می‌خواست به شکل «سازمانی» به حیات سیاسی خود ادامه بدهد. درحالی‌که شکل سازمانی معطوف و مربوط است به محتوا و مرحله مبارزه. مناسبات دوران مبارزات مخفی در قبل از انقلاب با مناسبات دوران بعد از انقلاب نمی‌توانست یکسان باشد.   بهمن 58 و در زمانی ‌که مجاهدین حضوری حتی نمادین، در حد یک یا دو کرسی در مجلس ندارند و در شرایطی‌که بدنه تشکیلاتی‌شان به‌شدت متورم و بزرگ شده است؛ مصادف می‌شود با کشته‌شدن یکی از هواداران سازمان به‌نام عباس عُمانی در حین پخش پوستر و پلاکاردهای تبلیغاتی (5 بهمن1358). به این مناسبت و نیز سالگرد شهادت احمدرضایی اولین شهید سازمان در زمان شاه، سخنرانی‌ای توسط مسعود رجوی در دانشگاه تهران برگزار می‌شود، باعنوان «آینده انقلاب». در این سخنرانی رجوی اشتباهی بزرگ مرتکب شده، کشته‌شدن عباس عمانی را با کشته‌شدن احمدرضایی مقایسه کرده و همطراز می‌داند. سوای غلط‌بودن این تحلیل که خود رجوی بارها در مورد آن به دیگران هشدار داده بود، کشته‌شدن عباس عمانی، موج‌هایی از تظاهرات مجاهدین و درپی آن باز هم کشته‌شدن تنی چند از هواداران و اعضای سازمان را به‌دنبال آورد. موج‌هایی پی‌درپی تا سرانجام به 30 خرداد 60 انجامید. از این رو بهمن 58 ، پایان یک مرحله و آغاز مرحله ای دیگر است. رجوی در جریان سخنرانی بهمن 1358 ، دردانشگاه تهران، که به مناسبت کشته‌شدن اولین فرد از هواداران سازمان به‌نام عباس عمانی (در جریان پخش اعلامیه‌‌های تبلیغاتی) برگزار شد، مرتکب دو اشتباه می‌شود. اشتباه اول این که عباس عمانی را با احمد رضایی مقایسه می‌کند . نتیجه‌گیری ساده و بلافصل این مقایسه آن است که حاکمیت شاه و حاکمیت جدید ـ به فاصله کمتر از یک‌سال از پیروزی ـ مقایسه‌پذیر است. اشتباه دوم آن جمله معروف وی است که «وای به روزی که مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ دهیم.» این جمله‌ تنش‌ و انعکاس‌ گسترده‌ای در حاکمیت داشت. رجوی گرچه بلافاصله تبصره‌می‌زند که امروزه ما در چنان شرایطی نیستیم، اما بلافاصله اضافه می‌کند که «آن روز البته خود شما پشیمان خواهید شد.» چنان اظهاراتی گرچه خوشایند هواداران و نیروی ناراضی و تحریک‌شده شرکت کننده در مراسم سوگواری است، اما به لحاظ سیاسی و به‌اصطلاح دیپلماتیک در رابطه بین حاکمیت و اپوزیسیون ـ که مجاهدین باشند ـ انشقاق و نقار شدیدی پدید می‌آورد. بدین ترتیب که، این اظهارات را نیروهای طرف مقابل (بویژه کسانی‌‌که خواستار درگیری هرچه زودتر بودند) دستاویز قرار داده و روی آن تبلیغ می‌کنند که ببینید؛ اینها در تدارک مبارزه مسلحانه با جمهوری اسلامی هستند.  پیش از این تاریخ، در2 آذر ماه 58 «میلیشیا» تشکیل شده بود. «میلیشیا» یا چریک‌های نیمه‌وقت، مشابه نیروی «بسیج 20 میلیونی» بود. «میلیشیا» عمدتاً از میان نیروهای دانش‌آموزی و محلات تشکیل شدکه بسیار پرشور و پرانرژی بودند. به‌گفته مجاهدین «میلیشیا»، «بازوی انقلاب» و «هسته اصلی ارتش مردمی»، علیه تجاوز خارجی و بویژه تجاوز امپریالیزم امریکابود. (نقل از مضمون اطلاعیه سیاسی ـ نظامی شماره 23 مورخ 2 آذر58). اما حاکمیت جدید از «میلیشیا» تصور دیگری دارد. «میلیشیا» برای حاکمیت جدید نیروی نظامی آینده سازمان مجاهدین بود. مجاهدین نیز آن گونه که ادعا می‌کردند نمایندگان «اسلام راستین» و «تشیع سرخ علوی» و یا  «انقلابیون منحصر به فرد ضد امپریالیست» نبودند. بر فرض، گیریم همان‌گونه که ادعا می‌کردند بودند، گیریم که حاکمیت نوپای جمهوری اسلامی حکومت خلفای راشدین و یا بنی‌امیه بود. «علی» که از منظر مجاهدین الگوی عقیدتی و مظهر حق و حقانیت بود بیش از 25 سال با آنها نه تنها «مدارا» کرد بلکه مشیر و مشاور و دلسوز نیز بود و این با سبک کار مجاهدین در رابطه با حاکمیت جدید و « تئوری زباله دان تاریخ» از زمین تا آسمان تفاوت داشت . وقتی من از حاکمیت صحبت می‌کنم منظور این نیست که حاکمیت مدرن و نظام نهادینه‌شده‌ای وجود داشت. حزب و سازمان مدرن در وجه حاکمیت وجود نداشت، مناسبات و روابط سنتی بیشتر به شکل «هیأت‌ها»ی مذهبی و گاه به‌شکل ملوک‌الطوایفی سنتی وجود داشت. توان بسیج مردمی، توان تأثیرگذاری برآرا و اندیشه‌های مردم، مقبولیت اجتماعی و مذهبی بودن مردم امری بود که روحانیت به حکومت رسیده، متولی آن بود و می‌توانست روی آن تأثیر بگذارد. این نوع حاکمیت البته نقطه ضعف‌ها و نقطه‌قوت‌های خود را داشت. نقطه‌قوت‌ها و ضعف‌هایی که پس از ربع قرن هنوز هم عمل می‌کند. نقطه‌قوت‌ چنین ساختار غیرمتمرکز و شاخه‌شاخه این است که ضربه‌پذیری آن را کم می‌کند. اگر بخشی از آن ضربه بخورد بخش دیگر می‌تواند این ضربه را بازسازی کند. ضرباتی که جمهوری‌اسلامی طی آن سال‌ها در سطوح مختلف از رأس هرم قدرت تا سطح و بدنه تشکیلاتی خورد و توانست مجدداً خود را باز سازی کند ناشی از همین پراکندگی است . عدم‌تمرکز امکان جایگزینی و امکان انعطاف و گاه حرکات زیگزاگی را میسر می‌سازد.   برای نمونه وقتی مجاهدین در ترمینال خزانه مراسم می‌گذارند توده‌های محروم جنوب‌شهر تحت ‌تأثیر روحانیت و شخص آقای (امام) خمینی با مجاهدین برخورد می‌کنند و آنها نمی‌توانند در لایه‌های محروم جنوب شهری پایگاه و جایگاه پیدا کنند. حتی اگر فرض کنیم حق هم با آنها باشد این امری بود که در درازمدت می‌توانست محقق شود نه در عرض امروز و فردا. این از یک سو،عجله سازمان مجاهدین (منافقین) برای کسب قدرت سیاسی و از سوی دیگر نگرانی حاکمیت برای از دست دادن قدرت را نشان می‌دهد.  در آن مقطع فیمابین بنی‌صدر و حزب‌جمهوری‌اسلامی (که ریاست‌جمهوری را از دست داده ولی مجلس اول را در اختیار دارد) مشکلات زیادی وجود دارد. مسئله تعیین نخست‌وزیر و وزیران و نیز اختیارات رئیس‌جمهوری از موارد مهم این اختلاف است. در همین ایام است که «نوارهای آیت» منتشر می‌شوند.در صورت مسئله مشکلات موجود دعوای مصدق ـ کاشانی و نقش مرموز و مخرب حزب زحمتکشان به رهبری مظفر بقایی نیز اضافه می‌شود. با این تفاوت که با توجه به برملابودن ماهیت مظفر بقایی و بخصوص نقش مخرب او در ضدیت با دکتر مصدق و نهضت‌ملی و بویژه ماجرای قتل افشارطوس رئیس شهربانی دکتر مصدق، این کار توسط حسن آیت که درعین داشتن سوابق همکاری با حزب‌زحمتکشان عضو شورای مرکزی و رئیس دفترسیاسی حزب جمهوری اسلامی نیز بود، صورت می‌گیرد.حسن آیت خصومت آشکار و آشتی‌ناپذیری با روشنفکران ملی و ملی ـ مذهبی داشت و آن را هرگز پنهان نکرد. او هر هفته پنج‌شنبه‌ها به قم و به جامعه مدرسین می‌رفت و درسی به‌نام «تاریخ معاصر» می‌داد. او در این سخنرانی‌ها و درس‌ها به دکتر مصدق حمله و گاه توهین می‌کرد. آیت در عین حال با دولت موقت و شورای انقلاب نیز مخالف بود. می‌توان گفت که او بیشتر سخنگوی جناح راست روحانیت و حوزه که آن زمان در حاشیه قرار داشت بود. درس‌های تاریخ او نیز در موضع‌گیری این بخش از روحانیت تأثیر می‌گذاشت. در به‌دست‌آوردن این نوار و حداقل در رساندن آن به‌دست بنی‌صدر سازمان مجاهدین نقش جدی ایفا کرد. کاری شبیه تخلیه‌های تلفنی که بعدها توسط مجاهدین صورت گرفت. نوارها به‌دست آقای بنی‌صدر می‌رسد و در نشریه انقلاب‌اسلامی که صاحب امتیاز آن آقای بنی‌صدر است منعکس می‌شود. با این کار علاوه بر جبهه موجود، یعنی جبهه میان مجاهدین و حزب‌جمهوری جبهه جدیدی گشوده می‌شود. این بار در درون حاکمیت و در سطوح بالای آن. میان حزب‌جمهوری اسلامی و دبیرکل آن دکتر بهشتی و بنی صدر اولین رئیس‌جمهور این نظام.افشای نوار آیت‌ و طرح مسئله آن، نظام را با بحران جدی روبه‌رو می‌کند و این نقطه قرمز آیت‌الله خمینی است که هرگاه به چنین نقطه‌ای رسیده شخصاً وارد شده و موضع‌گیری کرده. موضع‌گیری که طبعاً به نفع حفظ نظام و نیروهای تشکیل‌دهنده آن تمام شده است. ماجرای نوار آیت‌، مطرح‌شدن مسئله «چماق‌داری» و برهم‌زدن اجتماعات، بر متنی از ترس قدیمی و سابقه‌دار حاکمیت که پیش از این اشاره کردم، موجب می‌شود که امام خمینی طی سخنرانی در چهارم تیرماه سال 1359 رسماً موضع‌گیری کند. آقای (امام) خمینی در آن سخنرانی نتیجه‌گیری می‌کنند که هدف، تضعیف روحانیت است و می‌دانیم که از نظر ایشان روحانیت نیروی حامل اسلام است. ایشان همیشه اعلام کرده‌ که اسلام بدون روحانیت وجود ندارد. در این سخنرانی است که ماجرای نجف و ملاقات حسین روحانی و تراب حق‌شناس با خودشان را مطرح می‌کنند. همچنین جمله معروف «منافقین بدتر از کفار هستند» را در این ایام در صحبت‌هایشان به‌کار می‌برند.    در مرحله جدید یعنی از آذر 1359 نوک تیز حمله مجاهدین علیه حزب جمهوری‌اسلامی و علیه آقای بهشتی دبیرکل آن است، درحالی‌که تا پیش از آن به این صراحت و روشنی موضع‌گیری نمی‌کرد. آقای بهشتی را به‌عنوان مسئول و چهره‌ای که در سطح جامعه هم تبلیغات علیه او شده بود مطرح می‌کند. اعلامیه‌ها و سرمقاله نشریه مجاهد باعنوان «روحانیت شیعه بر سر دو راهی» رسماً خطاب به روحانیان اعلام موضع می‌کند. در تاریخ دوم‌دی‌ماه 1359 نشریه مجاهد شماره 102، در ارتباط با حل‌وفصل ماجرای گروگان‌های امریکایی، پیامی از مسعود رجوی به‌عنوان سرمقاله منعکس می‌کند. عنوان آن سرمقاله «پیام برادر مجاهد مسعود رجوی به خلق قهرمان ایران» است. بلافاصله پس از تیتر، این مطلب به‌چشم می‌خورد: «باید بدون هیچ پرده‌پوشی و با صراحت تمام به‌عنوان نماینده‌ای از نسلی که با خون و آتش خود درخت انقلاب را بارور کرد به همه افراد و مقاماتی که در هر مقام و منصب و لباس می‌خواهند مجدداً پای جهانخواران را به این میهن باز ‌کنند گوشزد کنم که اگر به دادگاه‌های الهی ـ اخروی باور ندارند مبادا دادگاه‌های خروشان و بی‌امان خلق را فراموش کنند. صریحاً متذکر می‌شوم که تا وقتی یک مجاهد خلق در میهن ما وجود دارد، امریکا نباید و نخواهد توانست که به این کشور بازگردد.»اشاره کنم که یکی از سیاست‌های شناخته‌شده آقای رجوی که هنوز هم ادامه دارد این است که با توپ پر جلو می‌آید، اگر طرف مقابل در برابر او عقب‌نشینی کرد ایشان برنده شده و اگر عقب‌نشینی نکرد سعی می‌کند کمی بعد تیزی این حمله را بگیرد و موضع‌گیری را به اصطلاح آن روزگار گرد کند.  در تاریخ 16 بهمن 1359، سلسله گفت‌وگوهایی با رجوی در نشریه مجاهد به چاپ می‌رسد با عنوان «نیروهای سیاسی و موضع‌گیری‌های آنها » این مصاحبه‌ها که جنجالی است هفته به هفته در نشریه منعکس می‌شود. در این سلسله گفت‌وگو‌ها، مجاهدین ابتدا دولت بازرگان و نهضت‌آزادی را نقد می‌کنند. در شماره‌های دوم و سوم، حزب‌توده، اکثریت و موضع‌گیری‌های آنها نقد می‌شود. در نقد حزب‌‌توده سیاست نزدیکی آن حزب به نیروهای موسوم به خط امام نقد می‌شود. در این گفت‌وگوها، در سی‌بهمن، رجوی می‌گوید: «کدام حاکم ضدشرع و کدام دادستان ضدخلق می‌تواند از مبارزه مردم جلوگیری کند»؛ کلماتی که رنگ و بوی انقلابی‌گری پیش از انقلاب را دارد. رجوی به‌عنوان اعتراض می‌گوید حاکم ضدشرع آبادان در بحبوحه فداکاری‌های مجاهدین در جبهه خلق علیه تجاوز عراق، دستور دستگیری هواداران و اعضای مجاهدین را در جبهه‌ها می‌دهد. این اعتراض دیگر نوع اعتراض سا‌ل‌های 58 نیست و رنگ و بوی دیگری دارد. در شماره چهارم این گفت‌وگو‌ها در هفت اسفند رجوی بحث ارتجاع ـ لیبرالیزم را مطرح می‌کند و این‌که ارتجاع تهدید اصلی است. خصیصه‌های ارتجاع را هم ضد مبارزه مسلحانه، ضد نیروهای انقلابی (مارکسیست‌ها) و ضد مجاهد می‌شناسد و می‌گوید اینها دارند ماهیت خود را بروز می‌دهند. در همین شماره حمله مستقیمی به بهشتی می‌کند و او را وابسته می‌خواند. سرمقاله نشریه مجاهد می‌گوید که «آقای بهشتی! خودتان رابطه‌ها را بگویید و ما را از گفتن و زحمت افشای روابط خود با امپریالیست‌ها خلاص ‌کنید.» یعنی نوک تیز حمله به سوی آیت‌الله بهشتی است و او را عامل خارجی معرفی می‌کند. در اوج‌ درگیری‌های سازمان مجاهدین (منافقین) با حزب‌جمهوری‌اسلامی و دبیرکل آن، ماجرای سخنرانی 14 اسفند 59 آقای بنی‌صدر در دانشگاه تهران مزید بر علت یعنی تشدیدکننده درگیری‌های مجاهدین با حاکمیت می‌شود. از این مقطع به بعد مجاهدین به‌طور جدی ‌از بنی‌صدر حمایت می‌کنند. رئیس‌جمهوری که فاقد تشکیلات و توان سازماندهی است و در نوار آیت هم به روشنی گفته شده بود که او هیچ کاره است و حداکثر می‌تواند در مراسم تشریفاتی حضور داشته باشد. این خطی است که آیت در حزب‌جمهوری‌اسلامی پیش می‌برد. سازمان مجاهدین(منافقین)بدنه و نیروهای تشکیلاتی‌اش را در خدمت دفاع از رئیس‌جمهور قرار می‌دهد و در مبارزه علیه آنچه که انحصارطلبی و چماق‌داری خوانده می‌شود نوعی نزدیکی بین آنها به‌وجود می‌آید. درواقع مقوله انحصارطلبی باعث نزدیکی مجاهدین و بنی‌صدر می‌شود و در 14 اسفند «خلع ید از حزب انحصارطلب حاکم» شعار مجاهدین می‌شود. دقت کنید، صحبت از خلع ید است. اگر این شعار یک نوع مقایسه با داستان خلع ید در جریان ملی‌شدن صنعت نفت تلقی شود می‌بینیم که چه اشتباه فاحشی به لحاظ پایگاه‌ها و ساختار مقایسه‌ای خلع ید از شرکت نفت ایران و انگلیس در دوران مصدق تا خلع ید از حزب انحصارگر حاکم رخ داده است.   پس از ماجرای 14 اسفند موج دیگری پدیدار می‌شود و این بار حاکمیت، رئیس‌جمهور منتخب خودش را در مقام اپوزیسیون می‌بیند و این مسئله‌ای بسیار جدی است؛ یعنی حاکمیت این‌بار احساس می‌کند که رو دست خورده و بازی را در یک مرحله باخته و رئیس‌جمهور منتخب خودش را در مقام رهبری اپوزیسیون در 14 اسفند 1359 می‌بیند. در چنین شرایطی است که سازمان مجاهدین(منافقین)به کمک آقای رئیس‌جمهور می‌آید.در سازمان مجاهدین (منافقین) حداقل تا جایی‌که من خبر دارم و مناسبات سازمان مجاهدین(منافقین)نشان می‌دهد چیزی به‌نام فشار از پائین اساساً وجود نداشته و هنوز هم ندارد. مناسبات سازمان‌های این‌چنینی‌ که بحثی جداگانه را طلب می‌کند، این‌گونه نیست بلکه این نوعی تاکتیک آقای رجوی بود. وی در مذاکراتی که با بعضی افراد شورای انقلاب می‌کند،نظیر مهندس سحابی و حتی در سرمقاله‌ها و موضع‌گیری‌ها اشاره می‌کند که «ما نمی‌توانیم نیروهای هوادار را تحت کنترل قرار بدهیم»، ولی واقعیت این بود که نیروهای هوادار نوعی رابطه مرید و مرادی با مسعود رجوی پیدا کرده بودند و به‌دلیل فقدان مناسبات دموکراتیک در سازمان مجاهدین (منافقین) چیزی به‌نام فشار از پائین وجود نداشت.   این صحبت به‌دنبال تظاهرات مادران و به مناسبت روز کارگر بود.پس ازآن مجاهدین آن نامه را به تاریخ 12 اردیبهشت نوشتند. وقتی ‌که این سخنان منعکس شد ، سازمان مجاهدین (منافقین)در 12 اردیبهشت یعنی دو روز پس از آن، نامه‌ سرگشاده‌ای به آقای(امام) خمینی می‌نویسد و طی آن قسمت‌هایی از صحبت‌های ایشان را نقد یا توضیح می‌دهد: در صحبت‌های آقای(امام) خمینی آمده بود که به مردم شلیک نکنید، لذا در این نامه خطاب به ایشان آمده بود؛ ما گلوله‌ای علیه هیچ‌کس الا تجاوزگران عراقی شلیک نکرده‌ایم. در این نامه خطاب به آیت‌الله خمینی گفته می‌شود  «بی‌گمان حضرتعالی هرگاه صلاح و مقتضی بدانید تکلیف نهایی (مورد اشاره در سخنان 10 اردیبهشت) را مقرر خواهید فرمود، لیکن به عرض می‌رسانیم تا آنجا که به ما مربوط است از جنگ و دعوا و اختلافات داخلی استقبال نکرده و نمی‌کنیم و تا آنجا که انضباط آهنین تشکیلاتی ما کشش داشته باشد تلاش خواهیم نمود که همچون گذشته به بهای جان خواهران و برادرانمان تا وقتی راه‌های مسالمت‌آمیز مطلقاً مسدود نشده و به‌اصطلاح حجت تمام نگردیده است از عکس‌العمل‌های خشونت‌بار و قهرآمیز بپرهیزیم.... از این حیث در برابر «تکلیفی» که گوشزد فرمودید چه چاره‌ای جز نوشتن و تقدیم وصیت‌نامه‌ها باقی می‌ماند؟ در عین حال می‌گوید ما را از اعلام تعیین تکلیف نترسانید.» «شما که پیوسته به‌رغم نقاهت جسمی با گروه‌ها و جماعت و افراد مختلف به‌طور روزمره دیدار و ملاقات دارید، اکنون اگر سوء‌تعبیر نشود ما و کلیه هوادارانمان در تهران نیز که قشری از اقشار ملت هستیم بدین وسیله تقاضا می کنیم تا برای بیان مواضع و تشریح اوضاع و عرض شکایت و اثبات مطالب فوق‌الذکر بدون هیچ‌گونه تظاهر و در نهایت آرامش به حضورتان برسیم. به گمان ما این می‌تواند یک رویداد مهم تاریخی محسوب شده و ان‌شاءالله سرآغاز بسیاری تدابیر و تفاهمات ملی و ...  حتی زمینه ساز اتحاد عمومی سراسری برای رفع کامل‌العیار تجاوز حکام دیکتاتور و جاه‌طلب بعثی ...باشد».درست در همین روز که اطلاعیه سازمان مجاهدین(منافقین)منعکس می‌شود،آقای بازرگان در روزنامه میزان آن سرمقاله معروف «فرزندان عزیز مجاهد و مکتبی‌ام» را می‌نویسد. مهندس بازرگان خطاب به هر دو جریان هم سازمان مجاهدین(منافقین)و هم حزب جمهوری‌اسلامی که باعنوان «مجاهد» و «مکتبی» خطابشان می‌کند می‌گوید؛ می‌خواهید مملکت، ملت و دولت را وجه‌المصالحه خواسته‌‌ها و ستیزه‌های خود نمایید و از آنها دعوت می‌کند که از این به قول معروف خر شیطان پائین بیایند و دعوت به مصالحه می‌کند.آیت‌الله خمینی در 21 اردیبهشت در پاسخ به نامه 12 اردیبهشت مجاهدین، در اجتماع روحانیون آذربایجان که به دیدن ایشان رفته بودند، سخنرانی می‌کند که در روزنامه کیهان 22 اردیبهشت منعکس می‌شود. آیت‌الله خمینی در این سخنرانی مسائل گوناگونی را مطرح می‌کند، ازجمله: «مادامی‌که شما تفنگ‌ها را در مقابل ملت کشیده‌اید یعنی در مقابل اسلام با اسلحه قیام کرده‌اید نمی‌توانیم صحبت کنیم و نمی‌توانیم مجلسی با هم داشته باشیم. شما اسلحه‌ها را زمین بگذارید و به دامن اسلام برگردید... فقط گفتن به این‌که ما حاضریم و در آن نوشته‌ای که نوشته‌اید در عین حالی که اظهار مظلومیت زیاد کرده‌اید لکن باز ناشی‌گری کردید و ما را تهدید به قیام مسلحانه کردید. ما چطور با کسانی‌که قیام مسلحانه ضد اسلام می‌خواهند بکنند می‌توانیم تفاهم داشته باشیم. شما این مطلب و این رویه را ترک کنید و اسلحه‌ها را تسلیم کنید و اگر می‌گویید ما به قانون در عین حالی که رأی نداده‌ایم، لکن سر به او می‌سپاریم و قبول داریم آن را. با قانون شما عمل کنید و قیام مسلحانه که ضد قانون است و دارای اسلحه که ضد قوانین کشور است به اینها عمل کنید ماهم با شما بهتر از آن‌طوری که شما بخواهید عمل می‌کنیم... من هم که یک طلبه هستم با شما حاضرم که در یک جلسه، نه در یک جلسه در ده‌ها جلسه بنشینم و صحبت کنم. لکن من چه کنم که شما اسلحه را در دست گرفته‌اید و می‌خواهید ما را گول بزنید... شما الآن می‌بینید که بعضی احزابی که انحرافی هستند ما آنها را جزو مسلمین هم حساب نمی‌کنیم معذلک چون بنای قیام مسلحانه ندارند و فقط صحبت‌های سیاسی دارند آزادند هم نشریه دارند به‌طور آزاد... من اگر در هزار احتمال یک احتمال می‌دادم که شما دست بردارید آن کارهایی که می‌خواهید انجام دهید حاضر بودم که با شما تفاهم کنم و من پیش شما بیایم لازم هم نبود شما پیش من بیایید...»   آقای(امام) خمینی وقتی این پاسخ را می‌دهند، درست است که در موقعیت رهبری انقلاب و با توجه به جناح‌بندی‌های آن زمان مسائلی نظیر اسلحه کشیدن روی مردم را مطرح می‌کنند، ولی فصل‌الخطاب صحبت ایشان این است که «اسلحه‌ها را تحویل بدهید من به دیدن شما خواهم آمد.» من شخصاً فکر می‌کنم ـ البته این نظری است که امروزه به آن رسیده‌ام ـ یکی از بهترین و درست‌ترین تاکتیک‌ها در آن ایام این بود که سازمان مجاهدین(منافقین)تمامی انبار‌های اسلحه‌ خودش را هرکجا که هست تخلیه کند و با یک جمله بسیار ساده و با بیان خاص خودش اعلام کند که «بفرمایید این اسلحه‌های ما» و «این هم خواسته‌های قانونی و بر حق ما.» در آن صورت هیچ‌کس نمی‌توانست (اگر هم می‌خواست) معترض آنها بشود. مجاهدین با چند روز تأخیر در 25 اردیبهشت جواب می‌دهند. اما نه مستقیماً به آیت الله خمینی، خطاب به بنی‌صدر با عناوینی نظیر «ریاست جمهوری» و «عالی‌ترین مقام رسمی»، «مسئول اجرای قانون‌اساسی» و بالاخره و از همه مهم‌تر «فرماندهی کل قوا»!!. حال آن‌که بنی‌صدر در 20خرداد توسط آیت‌الله خمینی از فرماندهی کل قوا برکنار شده و طرح عزل او از ریاست‌جمهوری نیز با عنوان «عدم کفایت سیاسی» در دستور کار مجلس بود و یک روز بعد از صدور نامه مجاهدین (یعنی 26 خرداد، قید دو فوریتی آن نیز تصویب شده بود.) مجاهدین در نامه به بنی‌صدر که بسیار مفصـل است (18 صفحه): 1ـ دست‌داشتن در غارت اموال مردم و آمادگی قیام مسلحانه را تکذیب می‌کنند (امری که پیش از این در نامه به آیت الله به نحوی انجام داده بودند.) 2ـ به مواد قانونی اختیارات رئیس‌جمهور اشاره می‌کنند.3ـ «اقدام‌کننده مسلحانه علیه اقشار مردم را انحصارطلبان» می‌‌دانند.4- از رئیس‌جمهور (رئیس‌جمهوری که سخنانش در تلویزیون منعکس نمی‌شود) می‌خواهند به مسئولیت قانونی خود عمل کرده، ترتیب مناظره تلویزیونی در مورد اسلحه کشیدن مجاهدین روی مردم و آمادگی آنها برای قیام مسلحانه را بدهد.5 ـ به ضرورت مسلح بودن مردم در مقابل تهاجمات خارجی می‌پردازند.6 ـ  به نقل قول از قرآن، رساله‌ها و حتی نوشته‌ها و فتاوی آیت‌الله خمینی(تحریر‌الوسیله) درخصوص حکم شرعی نگهداری سلاح و انفال و غنائم جنگی و از جمله سلاح می‌پردازند!!!7ـ به خلع سلاح مجاهدان مشروطه و این‌که توطئه وزیر مختار انگلیس بوده اشاره می‌کند.8- بندهای بسیاری از قانون‌اساسی را معطل و اجرا ناشده مانده‌اند ذکر می‌کند.9ـ از بنی‌صدر می‌خواهند تا در رابطه با بازگشت سگ‌های زنجیری امپریالیسم و نظایر ازهاری به این آب‌وخاک به عرض مقام رهبری این توضیح ضروری و نظر مجاهدین را برساندکه «امپریالیست‌ها هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند!» مگر آن‌که از روی اجساد میلیون‌ها مجاهد خلق و هوادارانشان در سراسر کشور بگذرند.10ـ بعد از شاخه به شاخه پریدن‌های بسیار و بعد از مطالب گوناگون گفتن، مجاهدین بالاخره این‌گونه موضع‌گیری می‌کنند آقای رئیس‌جمهور و فرمانده کل قوا!اگر نظر رهبری کشور بر خلع سلاح ماست و آغاز به درمان نمودن همه نابسامانی‌ها را از این نقطه صلاح می‌دانند، سازمان مجاهدین خلق ایران با حفظ نقطه‌نظرهای عقیدتی و سیاسی خود و تذکار مجدد مسئولیت‌های تاریخی حضرت آیت‌الله خمینی نظر ایشان را گردن می‌گذارد مشروط بر این‌که شما به‌عنوان عالی‌ترین مقام رسمی، اجرای تمام‌عیار و همه‌جانبه قانون را که برعهده شماست، عملاً تضمین و اعلام نمایید. بدین‌ترتیب ماجرای مجاهدین به عزل و یا عدم عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل‌قوا و ریاست جمهوری مشروط شده و پیوند می‌خورد.سازمان در 25 اردیبهشت به رئیس مجلس یعنی آقای هاشمی رفسنجانی نیز نامه می‌نویسد. ایشان پیش از آن در نمازجمعه خطاب به مجاهدین گفته بود که «به روی مردم اسلحه می‌کشید.» مجاهدین در جواب او می‌گویند «روی مردم اسلحه نکشیدیم» و اعلام می‌کنند که «حاضریم در مورد این مسئله به مناظره بنشینیم.» ملاحظه کنید! وقتی با رهبری و با رأس حاکمیت وارد گفت‌وگو شدند و اطلاعیه 12 اردیبهشت را دادند و پاسخ 21 اردیبهشت را گرفتند، تنزل‌دادن سطح گفت‌وگو از سطح رهبری به سطح نیروهای پائین‌تر از اشتباهات بزرگ است. چرا که نمی‌خواستند یا آماده نبودند یا این پتانسیل یا درایت و دوراندیشی را نداشتند که بپذیرند بزرگ‌ترین فرصت تاریخی را به‌دست آورده‌اند. به نظر من هر نیروی سیاسی در آن مقطع باید از این فرصت استقبال می‌کرد. در آن ایام سازمان دچار چند مشکل اساسی است: یک: تحلیل غلط از شرایط آن روزگار که گویا سازمان توده‌ای شده است. خاطرتان هست در بحث‌های استراتژیک سال‌های پیش از پیروزی انقلاب مبارزه چریکی شهری مرحله‌بندی می‌شد و هدف و فلسفه عملیات چریکی این بود که ترس توده‌‌ها را بریزد، نیروی آنها را آزاد کند و آنها را به صحنه اجتماع بکشاند و وقتی این ترس ریخته شد، سازمان پیشتاز رهبری می‌تواند امر سرنگونی را به پیش ببرد.در نشریه مجاهد شماره29 به تاریخ 29 فروردین ، ذیل ضرورت انتشار روزانه مجاهد چنین آمده است: «با توجه به گسترش توده‌ای سازمان، از مدتی پیش لزوم انتشار روزانه مجاهد احساس می‌شد. سازمان مجاهدین ... مرحله به مرحله در این مسیر پیش می‌رود... من باب مثال تا زمانی که تنها روشنفکران متعهد جامعه به سازمان سمپاتی دارند تیراژ نشریه یا نشریه های سازمان متناسب با کمیت طرفداران، محدود است. لکن در شرایطی که حمایت از سازمان اقشار مختلفی از مردم را در بر می‌گیرد و به‌عبارت دیگر سازمان وارد مرحله گسترش توده‌ای می‌شود بدون شک تیراژ نشریه‌های آن لزوماً بایستی افزایش یابد.» دو: گسترش تشکیلاتی و متورم‌شدن آن وقتی با توهم توده‌ای‌شدن همراه گردد، بر بار رسالت تاریخی و ایدئولوژیکی(که پیش از آن نیز وجود داشته) می‌افزاید. مبارزه از علم ممکنات بودن به نبرد نهایی میان حق و باطل، میان ذلت و شهادت و در یک کلام «عاشوراگونه» تبدیل می‌شود. ضمن آن‌که از خود ماجرای عاشورا نیز تصویر نادرست و غیر واقعی در ذهن‌ها شکل گرفته است. سه: درنتیجه، مقایسه‌های صوری و بدون توجه به شرایط «مشخص تاریخی» آغاز می‌شود. نظیر مقایسه 28 مرداد 32 و مصدق و حزب‌توده با آن روزها و بنی‌صدر و خودشان وحزب‌جمهوری اسلامی. چهار: در تفکر ایدئولوژیزه شده، به نیرو و پایگاه اجتماعی متحدان (بنی‌صدر و...) پر بها داده، بدنه و نیروهای تشکیلاتی را به‌جای اقشار و طبقات اجتماعی حاملان تاریخ تصور می‌کند.پنج: در تشکیلات «سازمان» گونه با انضباط آهنین و سلسله مراتب بالا به پائین، گزارش‌های تشکیلاتی ناخواسته آن‌گونه که رهبری مایل است نوشته و تنظیم می‌شود. چنان گزارشاتی از پایگاه گسترده متحدان سیاسی، از پایگاه توده‌ای سازمان و از ناتوانی نیروهای حاکمیت در مقابله با تشکیلات انقلابی خبر می‌دهند. (نقش ایدئولوژی در ندیده‌گرفتن و یا کوچک شمردن مشکلات واقعی). شش: آن روی سکه، کم‌بهادادن به نیروهای حاکمیت می‌باشد. نشناختن روحیات شخصی و اعتقادی آیت‌الله خمینی و نیز کم‌بهادادن به نقش مرجعیت مذهبی و رهبری سیاسی که در وجود ایشان متمرکز شده بود.هفت: کم تجربگی مفرط سیاسی، برتری شور و احساس و رؤیا بر «خرد سیاسی»....  روابط گسترده تشکیلاتی سازمان که در هر شهر و شهرستان و حتی بخش ، نیروی تشکیلاتی داشت، همگی دست به دست هم داد و این تصور و تحلیل را برای سازمان پدید آورد که توده‌ای شده و قادر است به‌عنوان آلترناتیو وارد صحنه اجتماع بشود.به‌همین دلیل است که رجوی در اطلاعیه‌ هشتم اردیبهشت 60 از موضع انقلاب صحبت می‌کند و درست به این دلیل است که او در گفت‌وگوهایش تجزیه‌وتحلیل نیروهای سیاسی درون و بیرون حاکمیت را آغاز می‌کند؛ او در سلسله گفت‌وگوهایش با نشریه مجاهد، در هفته‌ای که به سیاست‌های سازمان پیکار می‌پردازد، ذیل مسئله جنگ می‌گوید: «مجاهدین به خلاف پیکار بیش از صلح تحت حاکمیت بورژوازی از «انهدام و ذبح شرعی انقلاب و نیروهای انقلابی» نفرت دارند و درست به همین دلیل، ما از جنگ داخلی زودرس مورد نظر پیکار (که طبعاً اگر اوضاع به همین ترتیب ادامه یابد و سرکوب همچنان ادامه یابد، چیز اجتناب‌ناپذیری است) استقبال نمی‌کنیم و از آنجا که نمی‌توانیم در آنِ واحد هم به مصاف همه دزدها برویم و هم‌سگهای امپریالیسم را بگریزانیم، ترجیح می‌دهیم وقتی بالاجبار به جنگ داخلی تن بدهیم که برای خلقمان، برای انقلاب

/ 0 نظر / 3 بازدید